تبليغاتX
...

 

مشاور فروش محصولات

 

 اوریف لیم

ارایشی و بهداشتی طبیعی

 

از کشور سو‌ئد

 

 لطفاً در صورت تمایل به

 

خرید هریک از محصولات,

 

کسب اطلاعات بیشتر و

 

عضویت در گروه مشاوران از

 

طریق پست الکترونیک پیام

 

خود را ارسال فرمایید.

 

nafisehfahimi@yahoo.com

 

با تشکر از توجه شما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط | 
مادر به پسرش که از نوع کشنده سرطان رنج میبرد،ُنگاه میکرد.قلبش مملو از غم بود ولی او مصمم بود که در اخرین لحظات زندگی پسرش کاری برای او انجام دهد.او نیز مانند هر مادری آرزوی بزرگ شدن فرزندش و براورده شدن آرزوهای او را داشت ولی این ارزو به یک امر غیر ممکن تبدیل شده بود.سرطان خون سد همه راه ها بود.ولی او میخواست هر طور شده یکی از آرزوهای پسرش را براورده کند،پس دست پسرش را گرفت و از او پرسید :"باپسی تا حالا فکر کرده ای وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟دوست داری در زندگی ات چه کاری را حتما انجام دهی؟

"مامان من دوست دارم وقتی بزرگ شدم ،آتش نشان بشوم."خنده بر لبان مادر امد و گفت :"من میخواهم ارزوی تو را براورده کنم."

روز بعد مادر به ایستگاه آتش نشانی محله شان رفت و با "باب" رییس ایستگاه آتش نشانی درباره درخواستش صحبت کرد.او اخرین ارزوی پسرش و بیماری او را توضیح داد و از او خواست تا در صورت امکان به پسر شش ساله اش اجازه دهند فقط یک بار سوار ماشین آتش نشانی شود و در همان محوطه ایستگاه با ماشین آتش نشانی با کمک راننده یک دور بزند.

باب گفت:"من میتوانم کاری بهتر از این برای باپسی انجام دهم.اگر شما پسرتان را ۴ شنبه صبح ساعت ۷ به این پایگاه بیاورید ما میتوانیم برای تمام روز به او  لقب آتش نشان افتخاری بدهیم و او میتواند یک روز کامل در ایستگاه بماند٬با ما غذا بخورد٬و در تمام ماموریت ها شرکت کند.در ضمن اگر شما اندازه لباس او را هم بدهید ما میتوانیم یک لباس و کلاه واقعی و یک مدال که مظهر ققنوس و نام این پایگاه است نیز برای او تهیه کنیم."

سه روز بعد باپسی به پایگاه امد.باب لباس فرم او را که دقیقا مثل لباس بقیه افراد ایستگاه بود به تن باپسی کرد.باپسی کنار باب نشست و به او در چرخاندن فرمان کمک کرد.این شرایط برای او باور نکردنی بود.از شدت خوشحالی احساس می کرد که در اسمان در حال پرواز است.ان روز انها به همراه باپسی در ۳ ماموریت شرکت کردند.باپسی در یکی از ماموریت ها موفق شد که سوار هر سه نوع ماشین متفاوت در ایستگاه آتش نشانی شود.در برنامه اخبار محلی نیز فیلم او در حین ماموریت پخش شد.

در پایان روز او توانست به ارزویش دست پیدا کند و مادر باپسی میدانست که تحقق ارزوی پسرش به خاطر عمق عشق و توجه مسئولان ایستگاه آتش نشانی بوده است.این واقعه باعث شد تا باپسی بتواند ۳ ماه بیشتر با بیماری اش مبارزه کند.امری که از لحاظ پزشکان غیر ممکن به نظر میرسید.بعد از ۳ماه  یک شب که تقریبا هیچ علایم حیاتی در او وجود نداشت سرپرستار بخش متوجه این موضوع شد واز انجایی که عمیقا معتقد بود هیچ کس نباید در تنهایی بمیرد٬فورا با خانواده باپسی تماس گرفت و از انها خواست خود را به بیمارستان برسانند.سپس به یاد روزی افتاد که باپسی به ایستگاه آتش نشانی رفته بود و یک روز کامل عنوان آتش نشان افتخاری را داشت.بنابراین با باب رییس ایستگاه آتش نشانی تماس گرفت و از او درخواست کرد که یک نفر از افراد آتش نشانی را با همان لباس فرم به بیمارستان بفرستد تا در اخرین لحظات در کنار باپسی باشد.رییس ایستگاه به سرپرستار گفت:"برای من امکان انجام دادن این کار با نیمی از کارکنانم وجود دارد.فقط از شما میخواهم که به مسئولان بیمارستان توضیح دهید که اگر تا ۵ دقیقه دیگر صدای اژیر ماشین های ما را شنیدند دچار اضطراب نشوندو فکر نکنند که بیمارستان آتش گرفته.شما با خانواده باپسی هم هماهنگ کنید و پنجره اتاق باپسی را نیز باز بگذارید.

بعد از ۵ دقیقه ،۱۴ آتش نشان مرد و ۲ آتش نشان زن با گذاشتن نردبان مخصوص وارد اتاق باپسی شدند.

تک تک انها باپسی را در اغوش گرفتند و او را نوازش کردند و به او گفتند که برای دیدن بهترین آتش نشان امده اند و از صمیم قلب او را دوست دارند.

در اخرین لحظات عمر باپسی به رییس گروه آتش نشانی ،باب،نگاهی کرد و گفت :"رییس ایا من یک آتش نشان واقعی هستم؟"باب با لبخند در حالی که دستان کوچک باپسی را در دستانش گرفته بود گفت:"اره باپسی تو واقعا یک آتش نشان خوب هستی."باپسی و قتی این کلمات را از دهان فرمانده آتش نشانی شنید،لبخندی زد و چشمانش را برای آخرین بار روی هم گذاشت۱.


منبع:دو هفته نامه موفقیت/سال دهم/نیمه اول بهمن ۸۶/صفحه ۶۹

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط | 
سلام به همه دوستان عزیز

به خاطر این که یه مدتی اپ نکردم عذر خواهی میکنم

یک مقاله ای از خانم "نفیسه مرشدزاده" خواندم،به نظرم زیبا بود...

مسیح من ، مسیح تو را در ادامه مطالب بخوانید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط | 
ضیافت الهی متناسب با صفات الهی است٬پس کم و کاستی نیست٬

می ماند همت و لیاقت ما.

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟

و اوج  مهمانی شب قدر ٬ زبان ما لیاقت گفتگو با تو را ندارد پس به زبان بهترین بندگانت با تو سخن میگوییم "مولی یا مولی انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد  الی المولی "

                                 و کمال انسان درک شب قدر است

"شبی که باران فرو می بارد٬هر قطره اش فرشته است بر این کویر خشک و تافته ٬در کام دانه ای بوته خشکی و درخت سوخته ای و جان عطشناک مزرعه ای فرو می افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید میدهد.

چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره ای از ان بر پوست تن و پیشانی و لب و چشم خویش حس نکردن ٬

خشک و غبار الود زیستن و مردن!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط | 

هیچ وقت این حرف های فلسفی را درست نفهمیدم که می گویند "هستم چون فکر میکنم"،"هستم چون شک میکنم"،"می اندیشم پس هستم".اما یک گزاره فلسفی شبیه اینها برای خودم دارم که فقط وقتی میرویم مشهد کارکرد دارد."هستم چون او هست"،نزدیک ضریح،یک ان مطمئن می شوم که هستم،چون میبینم دارم حضور او را توی بقعه با تمام منافذ پوستم حس می کنم .اگر وجود ندارم پس این کی است که دارد حضور یک موجود لطیف را حس میکند؟

البته مرتبه یقین فلسفی من معمولا فقط توی همان مشهد دوام می اورد یا توی هتل جایش می گذارم یا توی قطار برگشت تهران گمش میکنم و به خانه نمی رسد،ولی باز همین اش غنیمت است که یادم می اید یک جایی،یک روزی،واقعی شده بودم. وجود داشتم. هستی داشتم.عینهو جانداران شده بودم .تهران که بیایم باز همه چیز حباب میشود. همه چیز و همه کس.از خودم گرفته تا بقیه.به بود و نبود همه میشود شک کرد.ولی به مشهد نمی شود.

راحت نمی شود شک بازی راه انداخت. از مرز رواق های خصوصی که رد می شوی،حقیقت صریح و واقعی و رئشنی دورت را میگیرد.یکهو میبینی رودست خوردی،هم داری موجودیت او را تصدیق میکنی هم مال خودت را...دستی که میخورد به شانه ات ان قدر واقعی است که هیچ وقت هیچ چیز دیگر توی دنیا این قدر حقیقت نداشته است.وجود شانه را به خاطر دست باور می کنی.

برای اولین بار میبینی زمین زیر پایت سفت است. ان قدر سفت و مطمئن که می توانی مثل بچه ها پابکوبی رویش و بهانه یک چیزی رابگیری :"من این را می خواهم،میخواهم،میخواهم".وقت های دیگر زمین زیر پایت شنی است ،ماسه لغزنده و لرزان.پا بکوبی، پایت جوری فرو می رودکه به این راحتی نمی شود درش اورد.

نزدیک ضریح پنج تا حست جوری درگیر می شوند که به نظرت می اید درس حواس پنجگانه علوم دبستان را هیچ وقت نفهمیده بودی.

اما حیف که با خودمان نمی اوریمش .یعنی من نمی اورم . بعضی ها هستند که همیشه توی رواق اند.نزدیک بقعه اند.ولی من نیستم .می ایم تهران او از یادم می رود.بعد طبق همان گزاره منطقی خودم ناپدید می شوم ،نیست می شوم.ان وقت صبح تا شب قاتی بقیه نیست ها تو خیابان می گردم .همین جور نیست بازی می کنم تا که یکی پیداش بشود که بگوید بلیط مشهد داریم پایه هستی؟

تمام منافذ پوست،زمین سفت زیر پا،شن و ماسه.

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط | 
کیمیاگر کتاب یکی از همسفرانش در کاروان را برداشت و ورق زد.به حکایتی درباره نرگس رسید.کیمیاگر با افسانه نرگس اشنا بود :نرگس هر روز  بر روی ابگیری خم می شد  تا زیبایی خود را در ان تماشا کند.روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در اب افتاد و غرق شد.به جای او گلی رویید که نرگس نامیده شد.

اما نویسنده کتاب این حکایترا به شکل دیگری پایان داده بود:وقتی نرگس مرد٬پریان جنگل به سراغ ابگیر رفتندو دریافتند که اب شیرین و گوارای ان از اشک شور شده.پریان از ابگیر پرسیدند:

چرا گریه میکنی؟

پاسخ داد:برای نرگس.

گفتند:

اه٬هیچ جای شگفتی نیست که تو در عزای نرگس گریه کنی٬زیرا هر چند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه می رفتیم٬تنها تو بودیکه می توانستیاز نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی.

ابگیر پرسید:

مگر نرگس زیبا بود؟

پریان با تعجب پرسیدند:چه کسی بهتر از تو این را می داند؟وانگهی٬نرگس هر روز زیبایی خود را در ابهای تو تماشا می کرد.

ابگیر لحظه ای غرق سکوت شد.عاقبت گفت:

هرگز به زیبایی نرگس پی نبرده بودم.به این خاطر برای نرگس گریه میکنم که هرگاه او بر روی من خم می شد٬من زیبایی خود را در اعماق چشمانش تماشا می کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط | 
در جاده زمان کوله بار ارزوها را بر پشت بست ٬پشته اش پر از غنچه های ناشکفته بود...روزی شنید که او می گفت "در جاده زمان ٬شاید هم مکان ٬می دیدم"...آری میدید خط سفید جاده را.

آه!ای کاش خط سفید جاده  با اسمانی بارانی گل الود نمی شد ...ای کاش نم نم اشک از نم نم باران  قابل تمییز بود ... ان روز به این فکر می کرد دل نداشتن یعنی چه؟ایا...

امروز به این فکر می کند که نباید دل داشته باشد. کاش می توانست دل را دور کند همانند او...دل را از کوله بارش بیرون اورد به زمین انداخت....شکست....از قبل ترک داشت ولی بند زده شده بود و دیروز  او با قیچی تمام بندهایش را پاره کرد و رفت...نمی دانم اما احساس نمرد...

حال می فهمد ان چه بیرون انداختنی بود ٬فکر بودچون خاطره را در بر داشت...جر‌ئت فراموش نکردن را نمیخواست...فکر را هم دور انداخت در این لحظه تغییر یافت که بود؟ اری نابودی ظاهر شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط | 
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط | 
فایده پیمانها چیست؟

این پیمانها نیستند که در میان مردم بستگی ایجاد می کنند.اگر انسان احساسی خاص نسبت به کسی داشته باشدُاین احساس او را به ان وابسته می سازدولی اگر چنان احساسی در او نباشد هچ عاملی قادر به ایجاد چنان وابستگی نخواهد بود...

گذشته از ان گذشتگان و اینده از ان توست مادام که از ان توست نگهش دار و افکارت را نه روی ازاری که در گذشته رسانده ای بلکه روی کمکی که اکنون می توانی انجام دهی متمرکز کن(مارتینی خطاب به جما)...

فردا تیر باران خواهم شد.بنابر این اگر بخواهم طبق قولی که داده ام همه چیز را به تو بگویم٬ باید هم اکنون بگویم٬ اما٬روی هم رفته ٬برای من و تو نیاز چندانی به توضیح بسیار نیست.ما همواره یکدیگر را بدون ادای کلمات بسیار درک می کردیم٬حتی ان زمان که موجودات کوچکی بودیم.

عزیزم ٬بدین ترتیب٬ می بینی که نباید بر سر ان ماجرای قدیمی سیلی٬غمی به دل راه دهی.البته ضربه سختی بود٬اما ضربات بی شمار دیگری با همان سختی بر من وارد امد٬ولی به طریقی انها را تحمل می کردم.حتی به تعدادی از انها پاسخ دادم و اکنون ان ماهی خالدار در کتاب دوران کودکی مان٬زنده و دم جنبانم٬این اخرین دم جنباندن من است....

اما سپیده دم فردا می خواهم که تو و مارتینی ٬به روشنی درک کنید که کاملا خوشبخت و راضی هستم ٬ و از سرنوشت چیزی بهتر از این نمی خواهم .این را به عنوان پیامی به مارتینی بگو او مرد و رفیق خوبی است٬خود او خواهد فهمید...

جما !من تو را ان زمانی که دخترک زشتی بودی٬دوست می داشتم و هنوز هم دوستت می دارم . ایا ان روز که بر دستت بوسه زدم و تو به نحو رقت انگیزی از من خواهش کردی :دیگر هرگز این کار را نکنیذ٬ به یاد داری؟من می دانم که نیرنگ بی شرمانه ای بودولی تو باید ان را ببخشی اکنون نیز بر ان نقطه از این نامه که نامت را نوشته ام بوسه می زنم .بدین ترتیب ٬تو را دو بار بوسیدهام٬و هر دو بار بدون رضایت تو ....خدانگهدار عزیزم

در پای نامه امضایی وجود نداشت اما شعری که ان دو در کودکی با یکدیگر اموخته بودند در زیر نامه نوشته بود:

                                            پس من٬ پشه خوشبختی هستم

                                           چه زنده باشم

                                           و چه بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط | 
درباره خویشتن خویش اندیشیدن، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،
و در شگفت شدن از انها.
چه اغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را اغاز کنم جز از خویشتن خویشم...
یادداشت ماری هاکسل
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط |